قطعه
این قطعه شاید دومین شعری باشد (ازدو شعری که کلا سروده ام ) که تا به حال سروده ام .
لبریز می شوم از حس تازه ای آرام و سر به زیر چون راه می رود
ذرات خاک هم ، در جنبشند و شور گویی جهان پی اش همراه می رود
خورشید را بگو ، آید زسمت شرق چون ماه من کنون ،چون ماه می رود
دردیست در دلم کز غصه اش مدام گویا دلم به باد چون کاه می رود
آری ! برادران ، تکرار می شو ند یوسف دوباره باز در چاه می رود !
شام وجود من ، با صبح نا شناس بنگر که صبح هم بیگاه می رود
سر گشته و ملول در عالم وجود دردا ! دلم هنوز گمراه می رود .
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 20:49 توسط مجتبی عالمی
|