کامنت .... (بخوانید اسپم)
وب خوبی دارید ....
روزی نیست که این نوع کامنتا رو نبینیم . اغلب هم با نرم افزارای اسپمر نوشته میشن . بعد هم تقاضای تبادل لینک میکنن . نظر شخصی من اینه که کسی باید وبلاگ بزنه که فکر کنه نظراتش برای بقیه مهمه یا تاثیر گذار بنابراین برای وبلاگ زدن باید اصولا اول آدم نظر داشته باشه بعد بدونه بقیه براشون مهمه بعد فکر کنه نظرش مهم و کلیدیه و ... و بعد وبلاگ بزنه . بنابراین رویه من اینه که با هر وبلاگی تبادل لینک نکنم . وانگهی دوستان اغلب این تبادل لینک رو برای بالارفتن رنک وبلاگ میکنن که باید بگم بی فایدست و گوگل به این نوع تبادل لینک در یک سایت اهمیتی نمیده . به هر حال از آنجا که از کوزه برون همان تراود که دروست . اگر چیزی برای گفتن داشته باشید حتما بازدید کننده هم خواهد بود و حالا نظرتان را به تعدادی از نظرت اسپمی که برای این وبلاگ میاد جلب میکنم . راستی یه چیزی الان یادم اومد یه بار توی نمازخونه دانشکده مهندسی دراز بودم که یکی از دانشجوها با آب و تاب به دوستش گفت یه کامنتم داشتیم که گفته بود سایت خوبی دارین و بیاین برای سایت ما نویسنده بشین . بیچاره فکر کرده بود که واقعا کسی وبلاگشونو خونده و خوشش اومده . امان از اسپم .
خطبه ی حضرت زینب و چند نکته
چند روز پیش داشتم کتاب یادگار یاس (عقیله ی بنی هاشم ) را می خواندم چند نکته خواندنی دستگیرم شد . قسمت خطبه ی حضرت زینب در قصر یزید . ایشان بعد از حمد خدا و پیامبر بلافاصله می گویندخداوند سبحان راست گفت که :(( سپس عاقبت کسانی که گناه کردند به آنجا رسید که نشانه های خدا را تکذیب کردند و آیات الهی را به مسخره گرفتند .)) ....
خیلی آیه تکان دهنده ایست .قسمت جالب تر این است : زینب (سلام الله علیها ) به یزید می فرمایند :(( اگر چه فشارها و شدائد روزگار مرا در شرایطی قرار داد که با تو سخن بگویم اما من تو را کو چک میشمارم و بسیار سرزنش میکنم .)) این نوع عزت نفس خارق العاده است . آری از پدری چون امیر المومنین چنین دختری بعید نیست .
داستان Bontsha The Silent از I. L. Peretz (آي. ال. پِرِتز ) هست که در سال 1954 در مجموعه داستاني به اسم A Treasury of Yiddish Stories (گنجينه ي داستان هاي عبري) چاپ شد . تا حدودی مفاهیم یهودی در این داستان دیده می شود . این داستان رو من وقتی دبیرستان می رفتم و یا شاید قبل تر ، وقتی راهنمایی بودم خواندم تاثیر عجیبی رو ی من داشت و بعد دیگه پیداش نکردم و تا این که اخیرا توی یه وبلاگ پیداش کردم و به PDF تبدیلش کردم . بونتشای خاموش رو بخونین .

قطعه
لبریز می شوم از حس تازه ای آرام و سر به زیر چون راه می رود
ذرات خاک هم ، در جنبشند و شور گویی جهان پی اش همراه می رود
خورشید را بگو ، آید زسمت شرق چون ماه من کنون ،چون ماه می رود
دردیست در دلم کز غصه اش مدام گویا دلم به باد چون کاه می رود
آری ! برادران ، تکرار می شو ند یوسف دوباره باز در چاه می رود !
شام وجود من ، با صبح نا شناس بنگر که صبح هم بیگاه می رود
سر گشته و ملول در عالم وجود دردا ! دلم هنوز گمراه می رود .